|
پارمیدای عمه دل نوشته
| ||
|
این پست تامدتی ثابت می مونه پست های جدیدرو پایین این پست می نویسم
سلام به همه ی دوستان با محبتی که تو این مدت منو از یاد نبردن و با نظرات مهربونشون به من لطف داشتن اول باید بگم عیـــــــــد شما مبارک (درسته یه کم دیره ، شرمنده ) دوم از همه عذر خواهی می کنم که مدت زیادی نتونستم بهتون سر بزنم سوم اینکه خیلی ها دلیل غیبتم رو پرسیدن ، باید بگم که: مشکلی نبود فقط ساعت کاریم افزایش پیدا کرده و یه خورده خیر سرم دارم درس میخونم و سوم اینکه در ترک بسر میبردم آخه زیادی وابسته شده بودم
![]() ![]() ![]()
ای خدای گنجشک های مهربان* پروانه ها پیوند بزن! با آرزوی بهترینها برای همه شما دوستان گرامی [ سه شنبه 15 فروردین1391 ] [ 8:35 بعد از ظهر ] [ عمه لیلا ]
دلبسته ی کفشهایم بودم. کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی ام بودند دلم نمی آمد دورشان بیندازم .هنوز همان ها را می پوشیدم
اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند
قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد
سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود
می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم
و می گفتم:چقدر همه چیز دردناک است
چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنیایم
می نشستم و می گفتم : زندگیم بوی ملالت می دهد و تکرار
می نشستم و می گفتم: خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است
می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم
قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم
......... پارسایی از کنارم رد شد
عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت
مرا که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست
اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است
و زیباترین خطر..... از دست دادن
تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای ....برایت دنیا کوچک است و زندگی ملال آور
جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای
رو به پارسا کردم ،.پوزخندی زدم و گفتم
اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟
پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود
که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و
پس هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام
هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم
تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت
حالا دیگر هیچ کفشی اندازه ی من نیست
وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست
[ شنبه 19 فروردین1391 ] [ 7:26 بعد از ظهر ] [ عمه لیلا ]
چنان قوی باش که هیچ عاملی آرامش فکر تو را به هم نزند.
درباره ی سلامت، شادمانی و خوشبختی سخن بگو. محاسن و مزایای دوستانت را به آنها گوشزد کن. در هر چیز جنبه ی روشن آن را ببین.
همیشه درباره ی بهترین پیش آمدها فکر کن. از موفقیت دیگران همان قدر خوشحال باش که از موفقیت خودت خوشحال می شوی.
به اشتباهات گذشته فکر نکن، اما از آنها درس بگیر. شاد و بشاش باش و به دیگران لبخند بزن. آن قدر بزرگ باش که نگران نشوی. آن قدر نجیب و موقر باش که خشمگین نشوی. و آن قدر شاد باش که اجازه ندهی مشکلات بر تو غلبه کند ![]() [ سه شنبه 15 فروردین1391 ] [ 7:40 بعد از ظهر ] [ عمه لیلا ]
متن زیر از یکی از سخنرانی های استاد حسین انصاریان با موضوع توبه گرفته شده است:
توبه یعنى پشیمانى، ما هم پشیمان هستیم. [ یکشنبه 25 دی1390 ] [ 11:47 بعد از ظهر ] [ عمه لیلا ]
[ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 1:5 قبل از ظهر ] [ عمه لیلا ]
[ جمعه 2 دی1390 ] [ 8:35 بعد از ظهر ] [ عمه لیلا ]
در آغاز زمستان هرگز زمستانی مباد ، بهار آرزوهایتان تـــــــــــــــــــــولــــــــــــــدم مبــــــــــــــــارک
یلـــــدا مبـــارک
شده یلدا مقارن با محرم
نمیدانم بخندم یا بگریم
مبارک ، تسلیت عید و عزاتان
پس از شادی بخور یک ذره هم غم ..
ادامه مطلب [ چهارشنبه 30 آذر1390 ] [ 11:29 بعد از ظهر ] [ عمه لیلا ]
![]() اى عشق، ببار بر سرم رحمت خويش
اى عقل، مرا رها كن از زحمت خويش
از عقـــــــل بريدم و به او پيـــــوستم
شايد كشدم به لطف در خلوت خويش
در ادامه مطلب توصیه می کنم حتما بخونید ادامه مطلب [ یکشنبه 6 آذر1390 ] [ 0:18 قبل از ظهر ] [ عمه لیلا ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] | ||